دگر بار
این سپید پاره سرد را
جان
به نیشی خنداند
و امید سرخین دست بر بازو
دگر با
بر آستین
دروغین کلامان رنگین را
که به لرزشی
دشنامی بدل کرده خواهند تنید
زخم می دوخت
و من
تن را آهسته خواستم
تا به گنگ داستانی در پس چشم
ذهن را
به کلام بلند مرگ
پایانی دهم.
آویخته دشنه و شمشیری
که به هیچ خون اش نیامیخته
دگر از ستیز
یادی نیست.
بی گمان
سرای را
کلام بی انتهای بی تکرار هزیان ها
به ستوه خزانده است
تا
لذیذ شوکران جام مرگ جامه کرده را
به سرخطی از این بند
به خطی دگر
پایان دهم.
که من از خویشتن
تنها
نگون بختی اعصلر سکوت را
به جان دیدم.
و خفتن همسایگان را به روشنی خانه خود.
مرا آرامش
و
تن پاره امیدم
ضیافت را شایسته نیست.
و تنها
آنگاه که به لبخندی
مرا
دلتنگ نبودن های سالیان دور می کردی
دوست داشتن را به سینه نوشاندم
و نگاهت را که تهی از هم " همه" بود
تنها من
به جان
منظر بودم.
مرا
نابهنگام های دیگر بار
کنون دوردست غمناکی ارمغان آورده.
مرا
بی توام
خالی است بر شلوغی اطاق.
حال که
تورا شوق سفر
تنها
در سر
حال که
تورا بی من
یادی خاموش
در سر
حال که
مرا
بیمی خوانده
در سر
حال آنکه
می بینم که چکونه
گفتارهای کماکان گذشته را
به یاد
دفن می کنید
آنگونه که گویی
زمین را از مرگشان
هیچ خراش بر تن نیست.
به اجبار بود...
تا آنگونه زیستن را
که تو خوش داری
خوش دارم.
کوتاه زمانی بود
مرا اجبار
زنجیر به پای نبود
نه ز تن خشنود
نه ز خود بی خود.
در این آشفته بوم ایستاده
- سه پایه را تنگنای لرزانی فرود آمد -
شمه ای سپید
سیاه
بنفش
به درازا شب
او
معنای پایانی بخشید.
سپیده دمان
به گریه بر خاک شدم
منفور و
خیره دشنه را غسل
زان رو که تن را
نقشی از طلوع نشانم.
و یاد را
خاطره ای جاودانه بدل کنم.
ناگاه
بی هیچ وسوسه
آنگاه که تورا فکری مجال خفتن بود
و
با آخرین دیدار تکرار
منظر و دوردست را وصال می داد
من
در میانه افسوس و امید
به نوری تن دردادم
و بی فروغ رنگ پذیرفتم
و بی فروغ رنگ پذیرفتیم.
(حمیدرضا) 13تا 20/مهرماه/1388
|
+| نوشته شده توسط
حمیدرضا در سه شنبه 21 مهر1388
|